تبلیغات
✞Lord Of Darkness✞ - I wanted a cup of death
Ever has it been that love knows not its own depth until the hour of separation.
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

/
This site in English

آپلود عکس First Set Of Photos


Second set of photos

/
Emotion Girl

جمله تصادفی

جمله تصادفی


دیکشنری آنلاین

Admin Logo
themebox



در این سکوت آرام بخش شب که سر به بالین میگذارم،

تنها صدای زنی غمگین و شکست خورده است که به گوش می رسد

 و خواب را از چشمانم می دزدد!

کاش فقط این بود!

صدایش درد دارد...

حرفهایش کوه دردی است که هر روز و هر شب تکرار میشود و من ناچار به

شنیدنشان هستم...

سکوت میکنم و با خود عهد میبندم که صداها را نشنوم !

ولی مگر می شود!

باز هم میشنوم...

درد میکشم!

بغض میکنم!

و اشک آرام آرام به روی گونه ام جاری میشود

اشک که میریزم تازه به یاد می آورم تمام درد های زندگی را!

تازه به یاد می آورم دردی را که جز من کسی آن را درک نکرده است!

تازه به یاد می آورم که چقدر غریب و بی کَسَم!

و چه دردناک است زنده بود و مرده پنداشته شد...

و باز صدا، صدا، صدا.....

و من چقدر دلم هوای یک سکوت ابدی کرده است!

و بعد بی هیچ فکر دیگری دلم فقط !


!!!یک فنجان مرگ میخواهد!!!





نوشته شده توسط :Milad DisPater
شنبه 24 فروردین 1392-06:22 ب.ظ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر






ابزار هدایت به بالای صفحه